تا حالا شده یاد کارای بچگیتون بیفتید؟!هفته گذشته دایی ما بعد از مدتها اومده بود خونمون شب اول به خیری و خوشی تموم شد تا اینکه اهل خانه پی به این موضوع بردند که داداش کوچکتر من که قرار بوده پرده برای یکی از اتاقها بخره پرده نخریده جاش اومده پنجره ها رو روزنامه نگاری کرده!!پولم زده تو جیب برای خودش حال میکنه؟!آخه یکی نیست به من بگه مگه نون و آبت کم بود که میخواستی ازش پولارو بگیری تا اومدیم اینکار بکنیم دایی ما همچی فیلش یاد هندستون کرد و شروع به تعریف خاطره های گذشته کرد برگشته به من میگه خوب اینم داداش خودته دیگه زیر دست خودت بزرگ شده اگه این کارارو نکنه باید تعجب کرد!!میگفت اون موقعه ها که من میرفتم دهات پدر بزرگ و مادر بزرگم(قبل از سال 77) با پسر خاله هام که جمع میشودم باهم میرفتیم تو باغ و این باغم گردوش تو کل منطقه معروف بود چون همچی با یه اشاره کوچیک پوستش میشکست و همه رو این درخت گردو حساس بودن منم که نمیتونستم ازش بگذرم پسر خاله هام و جمع میکردم میبردمشون تو باغ که باهم گردو بخوریم اون موقعه ها که من میرفتم گردوها هنوز کال بودن من میرفتم گردو رو تو آب میشکوندم بعد میخوردم که دستام سیاه نشه اما کاری به سر بقیه میاوردم که دستاشون مثل زغال سیاه بشه که بعدا همه چیزو بندازم گردن این بیچاره ها. یادمه یک روز 33 تا گردو خوردم!! فکر کنید تو ماه شهریور من چه بلایی که سر این درخت گردویی بیچاره که نیاوردم خلاصه آخر ماه که میشود این دایی ما که میومد اولین کاری که میکرد به دستامون نگاه میکرد و منم بین 5 تا پسر خاله دستام سیاه نشده بود و این وسط دایی مینشست فقط از من تعریف میکرد و کلی هوامو داشت و بهم بذل و بخشش میکرد تا اینکه سال 77 چون دیگه فهمیدم دستم به این گردوها نمیرسه قضیه رو به داییم و بچه ها گفتم .خلاصه چشتون روز بد نبینه از اون روز تا حالا این دایی تا مارو میبینه باید این موضوع رو یاداوری کنه و تو جمع مارو ضایع کنه.تازه این یه نمونه از این ضایع کردنا هست از همه بدتر این دایی ما تو پیری هوس ادامه تحصیل زده به سرش از شانس ما تهران قبول شده و اکثر آخر هفته ها باید بیاد اینجا خوب مارو گوش مالی بده و دوباره برگرده.آخرم این داداش ما مفتی مغتی یه پول قلمبه زد تو جیب آخه یکی نیست بهشون بگه چرا به من پول نمیدید تا براتون خرید کنم!!

Tavaloodi-2bare.blogfa.com
2fane-meh.blogfa.com
2fane_meh.persianblog.ir
**این قالب رو به یاد دوست مهربونم گذاشتم**

ميداني چه مي شود وقتي تمام احساساتت و عشقت را جمع كني و همه را به يك نفر هديه كني ..! مايه نشاطش باشي و تمام تلاشت شاد نگهداشتن او باشد . اما او بي اعتنا باشد و بي تفاوت . اينچنين است كه لحظه هاي خاموشي جان مي گيرد
اگه گفتم خداحافظ نه اين كه رفتنت سادست ، نه اينكه ميشه باوركرد دوباره اخرجاده است....
خداحافظ واسه اينكه نبندي دل به روياها ، بدوني با تو و بي تو همينه رسم اين دنيا...

وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها ميكند پرهايش سفيد ميماند، ولي قلبش سياه ميشود.... دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است!
کاش می شد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم کرد ، کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد ، کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد ، کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد
همه حرف خوب ميزنن
اما كي خوبه اين وسط
بد و خوبش به شما
ما كه رسيديم ته خط
قربونت برم خدا
چقدر غريبي رو زمين.


