نیاز را تو خودم کشتم
که هرگز تا نشه پشتم
زدم بر چهره ام سیلی
که هرگز وا نشه مشتم
من آن خنجر به پهلویم
که دردم را نمی گویم
به زیر ضربه های غم
نیفتد خم به ابرویم
مرا اینگونه گر خواهی
دلت را آشیانم کن
من ان نشکستنی هستم
بیا و امتحانم کن
تولد حضرت ابوالفضل عباس امام حسین و حضرت مهدی (عج)بر همه دوستانم مبارکباد.
هر جمعه به جاده آبي نگاه مي كنم و در انتظار قاصدكي مي نشينم كه قرار است خبر گامهاي تو را براي من بياورد، گامهاي استوار و دستهاي سبزت را. اگر بيايي، چشمهايم را سنگفرش راهت خواهم كرد. تو مي آيي و در هر قدم، شاخه اي از عاطفه خواهي كاشت و قاصدكي را آزاد خواهي كرد. تو مي آيي و روي هر درخت پر شكوه لانه اي از اميد براي كبوتران غريب خواهي ساخت. صداي تو، بغض فضا را مي شكافد. فضاي مه آلودي كه قلب چكاوكها را از هر شاخه درختش آويزان كرده اند. تو با دستهايت بر قلبهاي شقايق ها رنگ سبز اميد خواهي زد و با رنگ پر معناي دريا خواهي نوشت:" به نام خداي اميدها"!تو مي آيي در حالي كه دستهايت پر از گلهاي نرگس است. تو دل سرد يكايك ما را با نواهاي گرمت آفتابي مي كني و كعبه عشق را در آنها بنا خواهي كرد. دست نوازش بر سر ميخك هايي خواهي كشيد كه باد كمرشان را خم كرده است. تو حتي بر قلب كاكتوسها هم رنگ مهرباني خواهي زد. تو مي آيي و با آمدنت خون طراوت و زندگي در رگهاي صبح جريان پيدا خواهد كرد... تو مي آيي اي پسر فاطمه ، يوسف زهرا. به اميد آن روز!!

شاید من دیگه به این زودیا مطلب نذارم بخاطر همین تولد اما عصر را پیشاپیش بهمتون تبریک گفتم.
هروقت از کسی جدا شدی بهش بگو برای همیشه خداحافظ هرچند با این کار قلب او را میشکنی واورا نارحت میکنی ولی از انتظار نجاتش میدی.
یک عمر تو را به هر کجایی بردم
هر لحظه گذشت بی تو من نشمردم
حالا تو بمان و قصه ات راحت باش
از بس نرسیدم به تو آخر مردم
عشق چیه؟! خوب آره اینبار میخوام کسایکه این مطلب رو
میخونن نظرشون رو درباره عشق بگن البته
زیر 18 ساله ها مجاز نیستن وارد این بادیا بشن . منم وارد نمیشم دیگه!!!البته نه
به این خاطر که سنم زیر 18 ساله بلکه بخاطر اینکه سنم داره به سن محروم بابابزرگم
میرسه؟! خیلی دوست دارم به زبون خودمونی و عامیانه نظرتون رو درباره عشق بدونم
البته عشق زمینی نه آسمونی چون آسمونی جای خود داره و نیاز نیست نظر دیگران رو
بدونی چون با هر فکری وارد اون بادی بشی اونم باهات راه میاد.
این زندگی غم زده غیر از قفسی نیست
تنها نفسی هست ولی هم نفسی نیست
این قدر نپرسید کجا رفت و کی آمد
اشعار پرکنده ی من مال کسی نیست

تا حالا به گذشته های دور خودتون فکر کردید به بچگیتون به رویاهاتون . من چند وقت پیش مثل همیشه تنها بودم و مثل این چند وقته بی خوابی زده بود به سرم و نمیدونستم چیکار کنم که با خودم گفتم برم حالا که هیشکی خونه نیست وسایل خونه رو بهم بزنم شاید چیزی تو این کابینتا و وسایل شخصی دیگران گیرم بیاد؟! هر چی گشتم دیدم نه هیچی پیدا نمیشه تا اینکه چشم خورد به البوم خانوادگی فوری رفتم طرفش یکی یکی عکساشو نگاه کردم همینجور که به عکساش نگاه میکردم بزرگ شدن خودم رو هم مرور میکردم اره دیگه مثلا من بزرگ شدم عکسام رو که دید میزدم میدیدم که چه تغیراتی کردم من؟! بچه گی آدم بودم ولی الان.....چیه فکر بد چرا میکنی الانم آدمم!!تو یکی از این عکسا یکیش بیشتر از همه نظرمو جلب کرد فکر کنم این عکسو آجی بزرگم ازمون گرفت .به عکس خودم که نگاه میکنم میبینم هم لاغر تر شدم و هم کلی تغیر کردم اصلا قابل مقایسه نیستم با الان چون الان مثل یه نی قلیون میمونم!!(یادش بخیر یکی این صفت نی قلیون رو بهم داد که خیلی وقته ازش خبر ندارم)چقدر دارم از خودم خوب میگم. خلاصه این عکسی که ازش خوشم اومد میذارمش اینجا شما هم یه دید بزنید ایراد نداره که ...تورو خدا گوشام رو نگاه کنید یه نیم نگاهی هم به نیشام داشته باشید که همیشه بازه![]()


نکته:شاید طرز کامنت گذاشتن من برای دوستانی که تو لینکم هستن خیلی با حالت شوخی باشه من برای اینکار دلیل خاصی نمیبینم فقط از روز اول اینجورعادت کردم وشایدم به دور از حالت عرف هست. دوستای که چند وقت هست میشناسمشون و اخلاقشونم دستم هست اونا جای خود دارن و کامنت گذاشتن من برای اونا تغیری نمیکنه چون همیشه دوست دارم ازشون خبری داشته باشم و برام با دنیای بیرون هیچ فرقی نمیکنن تازه به طرزکامنت گذاشتن من انس پیدا کردن و میفهمن تو هر کامنتی که میذارم منظوری دارم یا نه؟ ولی بقیه دوستانو سعی میکنم وقتی کامنت میذارم به دور از حالت شوخی باشه که خدای نکرده به کسی یه موقعه توهین نشه و بد برداشت نکنه.این نکته رو نمیخواستم بنویسم ولی به دلیلی نوشتمش.
نام تو رو آورده ام دارم عبادت میکنم
گرد
نگاهت گشته ام دارم زیارت میکنم
دستت
به دست دیگری ازاین گذشته کارمن
اما
نمی دانم چرا دارم حسادت میکنم
من
عاشق چشم توام تو مبتلای دیگری
دارم
به تقدیر خودم چندیست عادت میکنم
تو
التماسم می کنی جوری فراموشت کتم
با
التماس ولی تو را به خانه دعوت میکنم
گفتی
محبت کن برو، باشد خداحافظ ولی
رفتم
که تو باور کنی دارم محبت میکنم
نمیدونم شما چند وقته با ای دی سرکار دارید ولی اگه
اشتباه نکنم من از سال 80 وارد دنیای نت شدم و از سال 83 با آی دی اشنا شدم. در این مدت آی دی های متفاوتی
ساختم تقریبا هر سال یکیشون برام به عنوان
آی دی اصلی حساب میشود اما این وسط من همیشه آی دیهای خودمم اد میکردم البته همیشه
یکی از آی دیهام ثابت بوده و نمیتونم رهاش کنم چون زیاد ازش خاطره دارم و خیلیم
دوسش دارم.چند وقت پیش داشتم با یکی از دوستانم چت میکردم دیدم یه نفر با اولین آی
دی خودم برام پیغام فرستاد شما؟؟ منو میگی
فوری هنگ کردم نمیدونستم چیکار کنم فوری سلام بهش دادم و یه سوال پرسیدم که مشغول
بشه از اونورم فوری رفتم پسورد آی دیم رو عوض کردم چند وقت پیشم وقتی داشتم چک میل
آی دی اصلیم رو انجام میدادم دیدم یه نفر بجای من از سایت .... تقاضای پسورد منو کرده
تا اینارو دیدم اولین کاری که کردم پسورد همه آی دیهام رو عوض کردم کلا فکر کنم هر جای با دنیای نت سر و کار داشتم
و نیاز به پسورد داشت پسوردهام رو عوض کردن الا سایت .....من یه بدی که دارم اینه
که زود به همه اعتماد میکنم و اگه جلومم نشسته باشه فوری بدون اینکه به چیزی فکر
کنم پسوردم رو میزنم ولی الان تو این مورد دیگه پشت دستم رو داغ کردم و رفتم یه
پسورد 12 رقمی رو آی دیهام گذاشتم!!!حالا تو که احتمالا بعد از من ایمیلهام یا
چیزای دیگه رو چک میکردی حالا برو چک کن ببینم؟! فکر کنم آدم خوبی باشی چون
میتونستی پسوردام رو عوض کنی ولی این کارو به هر دلیلی نکردی ولی خوب من بجات
انجام دادم.
به او بگویید دوستش دارم...
حتی اگر کوچه باغ آشنایی را
دیگر با من قدم نزند
به او بگویید دوستش دارم...
حتی اگر لحظه های خاطره را
دیگر با من ورق نزند
به او بگویید دوستش دارم...
و دوست داشتنم را نقاشی کرده ام
به او بگویید دوستش دارم...
تا دلم جز او برای کسی تنگ نشود
به او بگویید دوستش دارم...
و دوست دارم از پنجره تنهای دلم
تمام گل سرخ های باغ را
به یاد او عاشق شوم
خوب
اینبار میخوام چیزی رو بنویسم که اصلا فکرش رو هم نمیکردم برام پیش بیاد.سال 84 بود و تو دانشگاه همایش
روبکاپ بود اگه اشتباه نکنم و مثلا این
نخبه ها رو هم اورده بودن تا چیزی یاد بگیرن .حالا من میگم نخبه تو چرا عشق میکنی
تا دیروز خودم شیمی فیزیک درست میدادم!!خلاصه ما با یکی از این خانمای نخبه جلوی سالن همایش ملاقات کردیم و یخورده از
دید دور شدیم و طرف سلف برادران رفتیم هنوز من خنده این نخبه رو درست تو ذهنم هکاکی نکرده بودم که دیدم یه ماشین
پشت سرم همچی ترمز گرفت انگار یه قاتل رو میخوان دستیگر کنن؟ فکر بد نکنین من قبلا این خانم رو میشناختم فوری فهمیدم قضیه رو و
بدون اینکه بذارم این نخبه ما بفهمه رفتم جلو گفتم مشکلیه گفت بیا بریم حراست کارت
دام؟!البته اینو بگم تو این مسائل دانشگاه ما نوبر هست خلاصه بدون اینکه بذارم نخبه
بفهمه فوری به حراستیه گفتم یه لحظه بعد اومدم به نخبه گفتم شما برید تو همایش مشکلی پیش اومده من باید برم. بعد که اون راهی
شد اومدم دست پیش رو گرفتم گفتم آقا این
چه وضعشه شما شورش رو دراوردید آدم نمیتونه با دختر خاله خودشم تو دانشگاه حرف بزنه؟این چه وضعشه بعد گفتم من موندم هنوز 3 ثانیه نیست من با
دختر خالم حرف زدم شما به این سرعت از کجا
خبردار شدید و اومدید آبروی منو جلوی دختر خالم بردید؟گفت دانشجویید گفتتم بله.
گفت کارت شناسایی گفتم ندارم گفت یه مدرک بده فوری کارت تغذیه دراوردم بهش دادم
گفت این شد مدرک اینکه هیچی روش ننوشته گفتم من با همین میام دانشگاه وبا همینم
برمیگردم تازه خودکارو قلمم دانشگاه نمیارم همینه!!بعد یه کم با ملایمت گفتم تورو
خدا خودت رو بذار جای من فکر کن الان با دختر خالت بودی و این ماجرا برات پیش میومد
چه حالی بهت دست میداد؟!حراستیم چند تا دلیل اورد و بعدشم با هم یه جورای خوب شدیم و قضیه همونجا حل شد....اینای که گفتم سر فصل بود تازه میخوام برم سر اصل مطلب خلاصه اینارو گفتم تا به اینجا برسم که
قرار بودش 2/5 /87/ تو خونه ما امر خیری باشه بعد شما فکر کنید کی بودش؟!بله کاملا درست حدس زدید همین حراستیه دانشگامون!!من که
تا فهمیدم خشکم زد گفتم مگه ممکنه اون کجا خانه ما کجا آشنایی کجا و.. تو این چند
روز به کار خدا فکر میکردم و به این رسیدم که واقعا این گفته کوه به کوه نمیرسه
ولی آدم به آدم میرسه کاملا درسته. از این گذشته خاواده ما هم یه خانواده بسیار
مذهبی ولی من توشون یه جورای خلاف دراومدم!!!مونده بودم حالا این طرف بیاد بعد
باهم روبه رو بشیم ناخوداگاه مسئله رو میشه مونده بودم چطور بپیچونم که تو مراسم
نباشم تازه جلسه اول بود؟!خلاصه فهمیدم قراره ساعت10صبح بیان. بعد نقشه کشیدم و
رفتم تو اجراش قوری چای رو آوردم بعدشم عمدا
تو اطاق پذیرای انداختمش زمین که فرش ...چند تا آخ و ای داد وبیداد گفتیم و ناراحت
شدیم مثلا..خاستن با دستمال تمیز کنن گفتم راه نداره باید امشب حتما شسته
بشه!!خلاصه فرشه رو بردم تو حیاط بعد از اینکه کامل خیس ابش کردم گفتم من که نباید
بشورم وظیفه من نیست خلاصه فرش 24 متر بود من رو هم 20000هزارتومن گرفتم تا تمیزش
کنم!تازه 4000تومن تخفیف دادم تا نصفه شب
شستم بعدم خشک کردنش مکافاتی بود 6 نفری اونو انداختیم رو در حیاط خیلی سنگین
بود؟؟یکی یه طرفش رو با طناب بست اونیکی از بیرون میکشید یکی دیگه بالای در بود
یکی اینورشو گرفته بود خلاصه بعد از نیم ساعت موفق شدیم بندازیمش رو در. بعدش اومدم تو نت گفتم بذار یه نگاهی به چت
بندازم ببینم آفی ندارم دیدم وایییییییییی ببین که ان شده یکی از عزیزان که خیلی
وقت بود ازش خبر نداشتم تازه دعوا هم کرده بودیم ولی تو دلم خیلی دوسش
داشتم؟!نشستم تا خود صبح باهاش حرف زدم خلاصه اون شب نخوابیدم تا صبح خودم رو بزنم بخواب و نیام تو مراسم از
شانس بعد ما مراسم شد ساعت 7 عصر خلاصه حیله ها چاره ساز نشد تا اینکه ساعت 7 زنگ
بصدا دراومد و خودم رفتم درو باز کردم.بلهههههههه چشم تو چشم هم افتادیم و با نیش
خند همیشگیه خودم یه سلام باحال بهش دادم گفت شما گفتم بله خوش اومدی دم در
واینسید بفرمائید تو اونم باورش نمیشود منو ببینه خلاصه این حراستیه ماجرارو وسط
حرفا گفت دیدم همچی مادرم زیر چشی داره نگام میکنه . بعد گفت مگه ما تو این شهر
خاله داریم که دخترش تو دانشگاه شما اومده باشه؟!تازه حراستیه دوزاریش افتاد بله
سرش کلاه گذاشتم!!!بعد که این حرف زده شد الکی با گوشیم ور رفتم و صداشو دراوردم
بعد گذاشتم در گوشم گفتم بله بفرمادید!!الو شمائید کجای تو ... واز اطاق رفتم
بیرون.خلاصه هنوز که هنوزه مادرم داره بدجور نگام میکنه هر چی میگم مادرم من دختره
همکلاسیم بوده کار خلاف که نکردم باهاش حرف زدم تازه نمیدونی چه دختره
خوبیههههههه؟!!!تازه اونروز بهم گفت سلام به مادرت برسون!!هر کاری کردم این مادره
بخنده راه نداشت تا اینکه نشستم سیر تا پیاز رو براش تعریف کردم.بعد که حرفام تموم
شد دیدم زل زده به من ول کنم نیست میدونستم الان سرکوفتم میزنه زودی گفتم کو محبت مادرانه کو اینهمه میگن
بهشت زیر پای مادره کو عشق مادر کو... کو... کو...کو...کو.... حالا من اومدم باهات
حرف زدم بجای اینکه بشینی باهام حرف بزنی سرکوفت میزنی بعدش مثلا رفتم بیرون دیدم
بله موثر افتاد اومدم دنبالم یه پسرم گفتم که قند تو دلم آب شد و یه چند تا باز شدن بناگوش از من!!خلاصه فکر نکنید من ادم بدیم هاااااااا باور کنید من خوبم !! تازه یه چیز باحال اینکه
این حراستیه با خانواده کامل تشریف آورده بودن یه خواهر داشت و منم تو این مراسمه
به اجی بزرگم هی اشاره میکردم اونم خندش گرفته بود. بعد که یه سر رفتیم بیرون گفتش
اینا اومدن ثواب کنن نه اینکه کباب بشن؟!منم گفتم نه فقط میگم دختر خوبیه!!!وگرنه منظوری ندارم که به
جون نخبه نباشه به جون اون!!!خلاصه ببین روزگار چه بازیهای با آدم نمیکنه.خیلی
زیاد نوشتم نهههههههههه؟!این قستم بنویسم چند وقت پیش که با نخبه حرف زدم گفت 1000 تا صلوات فرستادم!!



