
خوب ما هم یک بار یه جشن تولد تو وبمون راه بندازیم بد نیست که.خوب این شخص مورد نظر ماه در چنین روزی یعنی 29فروردین دیده به جهان گشود ایشان از همان اوان کودکی میل زیادی به درس خواندن داشت تا اینکه مشخص شد از هوش سرشاری برخوردار است و ایشان را در دوره راهنمایی و دبیرستان به مدرسه فرزانگان فرستادن و هم اکنون نیز مشغول به تحصیل می باشد ایشان در زمینه ورزش مخصوصا بدمینتون تبهر خاصی دارد همچنین فرد مورد نظر ما دارای دست بزن نیز می باشد و گه گاهی با خود سلاح سرد که همان راکت بدمینتون باشد حمل میکند.خلاصه ما هم بر آن شدیم تا برای فرد مورد نظر یه جشن تولدی راه بیندازیم هر چند دست خالی بودیم و هستیم ولی خوب برای تولد شخص مورد نظر اهنگ وبمو عوض کردم همچنین برای ایشان آرزوی عمر 1001 ساله دارم نه 101 ساله خدا به داد همه برسه!! و همچنین چند تا عکس به یادگار در این تاپیک به یادگار میگذارم. امیدوارم زندگی خوش همراه شادی خوشبختی خوشنامی خوش کامی داشته باشد(حرف ش جناس دارد)و در آخر برات آرزو میکنم که نوه نتیجه نبیره ندیده و.......همه رو ببینی.آمـــــــــــیـــــــــــن
اینم آدرس وب سایت این عزیز هست که براش تولد گرفتم حتما بهش سر بزنید من حتی اسمشونو نیاوردم تا هر که اینو میخونه ناقابل یه سر کوچیک بهش بزنه و یه تولد ت مبارک بهش بگه.
http://aghazi-bipayan.blogfa.com
نمیدونم تا چه اندازه از دنیای اطراف خودتون باخبرید؟من که فکر میکردم خیلی خبر دارم از دنیای اطرافم ولی الان حس میکنم در حد صفر هستم. من موندم رذلی و پستی انسان تا چه اندازه باید پیش بره؟من موندم انسانیت انسانها و به قولا آدما کجا رفته؟حتما میگید من چرا اینارو میگم میونید من خیلی وقت پیش یه سی دی گوش داده بودم در مورد دخترای ایرانی که قاچاق میشن یا به میل خودشون یا می دزدنشون یا پدر مادرشون میفروشنشون و........خلاصه وقتی گوشش دادم به اونی که سی دیو بهم داده بود کلی بد و بیراه گفتم در صورتی که اون بیچاره هم تخصیری نداشت و میخواست لطفی در حق ما کرده باشه تا اینکه چند روز پیش که دائیم اومده بود پیشم داشتیم در مورد همه مسائل بحث میکردیم آخه اونم از اوناییه که به قولا بهش میگن اصلاح طلب و جز نماینده های رد صلاحیت بوده خلاصه داشتیم بحث میکردیم اونم که کم بیار نبود البته خیلی از جاها باهاش موافق بودم تا اینکه نمیدونم چی شد بحث رفت رو همین کشور امارات. ایشون سایتی رو برام باز کردن که اگه واقعا کسی بوی از انسانیت برده باشه وقتی اونو ببینه باید چند روز لقمه از گلوش پایین نره . میدونید وقتی سایت باز شد دیدم این سایت مخصوص دخترای ایرانیه که تو امارت یه روز قرار گذاشتن اونارو مثل اجناس به فروش برسونن اونم تو یه هتل مجلل ؟تازه بین اونا دخترای هفت ساله بود که آدم وقتی عکسشونو میدید ناخوداگاه گریه اش میگرفت آخه من نمیدونم آدما چه فکری میکنن که حاظر هستن درباره یه دختر بچه هفت ساله یا هشت ساله و یا........فکرای بد بکنن و بخوان اونارو خرید و فروش بکنن؟بخدا نمیدونید چه قیافه های مظلومی داشتن .الان نمیدونید چه حسی دارم یه جورای از خودمم بدم اومده چه برسه به اون آدمای خوک صفتی که همچی کاری میکنن.من موندم کشور ما که از این موضوع خبر داره پس چرا اینهمه دم این امارت رو گرفته و ولکنش نیست.شاید ازش میترسه؟شاید پیشش سوتی داده ؟شاید میترسه وارد موضوع بشه؟و...........و اینکه در آخر میخوام اینو بگم بین ما آدما چه آدمای پیدا میشن که حاضرا برای خوش گذرونی خودشون چه کارا که نکن پس مواظب باشیم که لااقل یه کم انسانیت که برامون مونده حفظش کنیم و به راحتی تن به هر چیزی ندیم.

شگفتا !
وقتی که بود نمی دیدم
وقتی که می خواند نمی شنیدم .
وقتی دیدم که نبود
وقتی شنیدم که نخواند .
چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال
در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد ،
تو تشنه آتش باشی و نه آب
و چشمه که خشکید ؛
چشمه ، از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت ،
و آتش کویر را در خود تافت و گداخت
و از زمین آتش رویید و از آسمان بارید ؛
تو تشنه آب گردی و نه آتش .
و بعد عمری گداختن در غم نبودن کسی
که تا بود ،
در غم نبودن تو می گداخت ...
"دکتر علی شریعتی"
!!!عـــیــــدتــــون مــــبــــارک!!!![]()
خوب اینبار شعر نمینویسم که نگی وبلاگ تو هم شده غمگین خونه!!! ولی آخر هر مطلب ناگزیر از نوشتن شعرم ؟!نمیدونم تا حالا برای یه مدت زیادی تو خونتون تنها بودید یا نه؟من که از بعد از سال تحویل تا حالا تک و تنها تو خونمون هستم دلیلشم این بوده که همه رفتن شیرازمسافرت و چون من همچی حال نداشتم برم و فکرم همش درگیر بود گفتم اینجا میمونم البته تجربه خیلی خوبیه تازه میفهمی غذای چهار شب مونده رو گرم کردن و خوردن چه سخته تازه میفهمی نصف شب وقتی فیلم ترسناک بشینی نگاه کنی موقعه خواب همچی اینور و انورو نگاه میکنی چقدر سخته تازه میدونی ظرف شستن و تمیز نگه داشتن خونه چقدر سخته تازه میفهمی تلفن جواب دادن چقدر سخته تازه میفهمی مهمان گیرت بیاد و خونه همه چیزو خورده باشی و پولاتم همه رو داده باشی کارت نت یا خورد و خوراک و چیزی برات نمونده باشه و یخچال فریزرم خالی باشه چقدر سخته تازه میفهمی وقتی تا خود صبح بیداری باید برای خوردن چیزی از قبل برنامه ریزی کرده باشی چقدر سخته و اما تازه میفهمی وقتی کسی نیست که به کارات گیر بده چه حالی میده تازه میفهمی لباسارو هر جا پرت کردن چه حالی میده تازه میفهمی تو خونه زدن زیر آواز چه حالی میده تازه میفهمی از بیکاری رفتن سراغ وسایل دیگران و سرک کشیدن چه حالی میده تازه میفهمی روزی چهار یا پنج تا فیلم هالیوودی نگاه کردن چه حالی میده تازه میفهمی موسیقی گوش دادن با ولوم زیاد جوری که همسایه ها شاکی بشن چه حالی میده خلاصه و کلی چیز دیگه...همه اینا یه طرف ماجرا ولی غذا درست کردن و خوردن طرف دیگر تو یکی از وبلاگا که مال کوچه باغ یادها هست دستور آشپزی گذاشته آخه یکی نیست بگه خدا چیکارت نکنه خوب پولمون کجا بود اینای که گفتی بگیریم خلاصه ما یکیشو خواستیم درست کنیم چقدرم مواد اولیه گرفتیم اخرشم نشد یه لقمشو بخوریم ولی یه چیز تو این مدت اومد دستم اونم اینکه ظرفای تفلونو یا همون نچسپارو نباید با قاشق به جونش افتاد چون ظرف بیچاره میشه و من تازه اینو فهمیدم البته وقتی چندتاشو خراب کردم!!!من تا قبل از این مدت خیلی پیش خودم فکر میکردم که این خانمای خانه دارم خیلی زیاد راحتن و هی الکی میگن ما تو خونه کار میکنیم من تا خودم به عینه تجربه نکردم این حرفو قبول نداشتم حالا خوبه آشپزی یه جورای سرگرم کننده هست ولی وقتی غذای درست شده رو خوردی و اون موقعه خواستی سفره رو جم کنی انگار یکی میخواد بکوبونه تو سرت انگار یکی داره بد و بیراه بهت میگه انگار یه کتاب 500 صفحه ای دادن دست میگن همین الان بخونش انگار دارن گردنتو میزنن انگار.......فقط اینو میتونم بگم وقتی غذاتونو خوردید بذارید سفره یه ساعتی همونجور پهن باشه والا خدارو خوش نمیاد کسی بلند بشه جمعش کنه خیلی سخته یک ساعت سفر پهن باشه دنیا به آخر نمیرسه.خلاصه این تجربه خوبی بود برای ما و هنوزم ادامه داره من موندم وقتی خانواده بیان و الان خونه رو با قبل مقایسه کنن فکر میکنن وارد بهشت برین شدن به جون شما؟!
این شعرو خیلی دوسش دارم!؟![]()
تــــــو که نمیخوای با من بمونی با من بخونی
تــــــو که نمیخوای اینجا بمونی اما میتونی
ایــــــن دم آخر برای رفتن از پیش چشــــمات
یــــــه کاری کن تا با من نمونه یاد اون نگات
دیــــدار آخر با من بدی کن دست خودم نیست
مــــن نمیتونم از تو و چشمات راه گذر نیست
دیــــــدار آخر دوباره بشکن همون دلی رو
کـــــه خیلی وقته نداره اینجا جز تو کسی رو
دیـــــــدار آخر نـذار دوباره به پات بیفتـــم
تـــــــو چاره ای کن از اینجا برم یادت نیفتم
در ضمن برای عیدی لینک زیرو هم دانلود کنید یه کلیپ برای گوشی خودم درستش کردم تشویقم نکنید
اونای هم که گوشی ندارن با برنامه نرو شو تایم یا جت ایدیو ۷ و یا... میتونن ببننش.
http://tavaloodi-2bare.persiangig.ir/video/0936424.3gp
خوب خیلی خیلی وقت بود که دیگه سراغ شعر نرفته بودم. اگه از این شعر خوشتون اومد من گفتمش و اگه نه کار من نبوده
خیلی جاهاش گنگه کمک کنید ممنون میشم.
گله گی کردی گفتی که دل گرفته
دوباره این دل غمگین گرفته
غزل برام نمیگی تا بسوزم
سراغی نمیگیری از حال و روزم
اگر میخوای بری حرفی ندارم
اما وایسا بگم از روزگارم
اگر غزل با دل سازی نداره
اگر عشقم دیگه آوازی نداره
گمان کردی مهرم سرد میشه
رفیق عشق تو ، نامرد میشه
گمانت بد گمانی بود عزیزم
منم ندارم بی تو طاقت عزیزم
مثل مشق دبستانی خطم زد
خودش املا خودش غلطم زد
تمام کوچه از اشکام خیسه خیسه
زمستان چشام عاشق تر از همیشه
اگر برات نمیگم شعر نازی
اگر با تو ندارم عشق بازی
بفهم درد دوری،عشقو خواب کرده
منو تو حسرت دیدارتو خواب کرده
خرناس خرس ستمگر گوشو کر کرد
عدالت مردو آزادی سفر کرد
گر نمیگویم غزل راهی ندارم
به غیر از مثنوی آهی ندارم
تمام عشق آینده رو دزدیدن
عبای دینو، رو باطل کشیدن
کلاه شرعی نهادن ،کشیدن
به حکم پیکشون، دلو بریدن
یکی گشنه ، یکی تشنه ، یکی لخت
یکی پیراهن حق سی باطل میدوخت
دعای کن برایم که شاید مستجاب شه
که شاید شبای سیاهم رو به آخر شه
خدایا کجای تو مگه خوابیدی هم تو
تو هم مثل کدخدا تشنه چوپغی؟!
غلط کردم خدا من بی گناهم
منم بنده توام ،محتاج دعایم
تورو دادم به زهرای محمد
تورو دادم به کلنگ عشق فرهاد
تورو دادم به کمون تیر آرش
تورو دادم به حق خون سیاووش
تورو دادم به اشک سرخ یتیمان تورو دادم به گریه های اسیران
غم خونه دلم رو زعشق یار پاک گردان

اینبار میخوام یه داستان واقعی براتون بنویسم که خودمم از نزدیک دیدمش.
تو این زمانه که اکثر آدما دورو هستن پسری بود که ظاهر و باطنش یکی بود و خیلیم احساسی اگه عاشق کسی میشود و میفهمید طرف بهش علاقه نداره یا بهم نمیخورن قبل از اینکه بخواهد چیزی بشه فوری از سر خودش دورش میکرد تا اینکه زدو خدا اونو عاشق واقعیه یه نفر کرد روزها یکی پشت دیگری سپری میشود و این پسر هی عشقش بیشتر میشود از اونورم دختره پسرو دوست داشت اینو پسره از صمیم قلب حس کرده بود تا اینکه زدو پسره از دختره خواستگاری کرد دختره هم بدونه لحظه ای مکث بله رو گفت!!اون شب پسره خوابش نبرده بود از فرط شادی.تا اینکه روزها سپری شد و این عاشق ما فقط و فقط به یه رفتار دختر ایراد گرفت اونم برای صلاح خودش بود وگرنه این عاشق ما اینقدر دختره رو دوست میداشت که حاظر نبود لحظه ای غمگینیشو ببینه البته بماند که گاهی اشکاشو میدید ولی چون اشکاش از ته وجودش میومد پسره اشکاشم دوست میداشت و از ته قلب ارزو میکرد که روزی اگه عشقش بخواد گریه کنه با دستای خودش نوازشش کنه و اشکاشو پاک کنه. تا اینکه زدو دختر به یکباره عوض شد این عاشق ما هم فکر نمیکرد عوض شدنه دختره جدی باشه دختر گفت دیگه نمیخوام باهات باشم منو تو به هم نمیخوریم!!پسرم چون فکر میکرد بعد یه هفته دوباره جریان عادی میشه گفت هر چی تو بگی . خلاصه چندین هفته گذشت و از دختره خبری نشد تو این مدت این عاشق ما روز و شب براش فرقی نمیکرد ممکن نبود تو روز یه وعده غذا هم بتونه بخوره کل اعضای خانواده بهش گیر میدادن الا یه ابجیش که میدونست دردش چیه و همیشه میذاشت تو تنهایی خودش بمونه ونمیذاشت کسی برای غذا خوردن یا خوابیدن ونخوابیدن اذیتش کنه تا اینکه زدو پسر دیگه طاقت نیاوردو با یه شماره جدید به دختره اس ام اس داد و هی تک زنگ میزد خلاصه شب بعدش به ارزوش رسید و با دختره حرف زد اون شب از فرط شادی نمیدونست چیکار کنه تنها شبی بود که بعد از اون ماجرا وقتی سرشو گذاشت فوری خوابش برد تو اون شب دختره بهش قول داد فکراشو باز بکنه فرداش بهش جواب بده تا اینکه روز موعد رسیدو پسره زنگ زد با سلام اول و طرز جواب دادن دختر فهمید ماجرا چیه؟دختره دلایلی میاورد که اصلا قابل قبول نبود اصلا نمیتونست حال پسره رو درک کنه چون مثل اون عاشق واقعی نشده بود چون خودش نتونست عاشق مارو مجاب کنه اجی دختره اومد با عاشق ما حرف بزنه ولی اونم نتونست مجابش کنه چون هیچ کدوم از حرفا براش منطقی نبودن و پسر این چیزا حالیش نمیشود وقتی پشت تلفن بود جوری بغض گلشو گرفته بود که اگه لحظه ای اون گوشیه قظع میشود خدا میدونه چه گریه ای میکرد تا اینکه زدو گوش قطع شد و پسره تو خلوت خودش با خداش نشست ساعتها گریه کرد و روی همون حرفی که زده بود وایساد که نه کینه ای نسبت بهت دارم نه تو وجود من چیزی به اسم انتقام هست و نه نفرینت میکنم ولی اینو گفت که هیچ گاه و هیچ وقت نمیبخشمت و از خدا خواست زجرایی که کشیده سر دختره بیاد و بتونه روزی مکافات عمل دختره رو بهش برگردونه چون عاشق ما نسبت به دخترا خیلی بدگمان شده وزندگیش کلا عوض شده.


